تبلیغات
love winx - 2تا خاطره ی باحال
وقتشه همه وینکسو بشناسن

2تا خاطره ی باحال

شنبه 14 مرداد 1391 03:52 ب.ظ

نویسنده : فلورا و استلا

سلام چندتا خاطره دارم که باید خوند برید ادامه

برو دیگه

ای بابا 

دارم عصبانی میشم

الان همچن گریه میکنم که خودت باپای خودت بری

رفتی؟؟؟؟اهان

بچه ها زمانی که جومونگ میذاشت یادتونه؟؟؟؟؟یه چند قسمتی بود جومونگ گم شده بودا یکی از اقواممونم اون جا بود همچین گریه کرد که فکر کردم اتفاقی افتاده بعد ازش پرسیدم گفت جومونگ گم شده نزدیک بود خودمو بکشم بعد چندقسمت بعد که پیدا شد همون اقواممون نزری دادمونده بودم چی باید بهش بگمشما بودین چی میگفتین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و حالا دومیش

یه روز هممون رفته بودیم پارک ازادی منظورم اینه که خاله و دایی و اقوام همه مهمون من بودن فقط منا اون روز بیچاره شدم اثاثی خوب بریم سر اصل مطلب خوب من از مامانم خواستم یکم کمک کنه و بذاره من با یه نفر برم بازی فکر نکنی بچه هستما از شانس ناز ما افتاد به یه پسر خنگ که پسر داییم بود فلکر نکنی چرته یا دارم از مشی تقلید میکنما خوب اون جا پلیس هم بود چون وقتی ما رفتیم یه جا دعوا شده بود و پلیس اومده بود از قرار شانس پسر داییم میخواست ببینه که اخرش چی میشه پس وایساد بازم از شانس من دوباره دعوا همون جا شد و مجبور شدم که بمونم اخه ما خیلی از جمع دور شده بودیم و من اون جارو نمیشناختم اون میشناخت موبایلمم هی زنگ میخورد داشتم دیوونه میشدم بهش گفتم امشب شام نداری چون من میزبان بودم بهش اینو گفتم یکم ناراحت شدم براش ولی حوصلم سر رفته بود من به مامان زنگ زدم و ماجرارو گفتم مامان گفت بیا دختر داییتو هم ببر و ما همک کردیم......خیلی با هم بازی کردیم ولی موقع برگشت برای شام راهو گم کردیم بله......من کای داد زدم و اخرشم یه مامور پلیس مارو دید چون هم اون و هم من قدمون بلند بود گفتن شما........من که اعصابم خوورد خورد بود  تمام ماجرارو گفتم اوناهم انگار دارن فیلم میبینن گفتن برید ما نه راهو پیدا کردیم نه اونا کمکمون کردن اخرش  بابام پیدامون کرد ولی من به پسر داییم شام ندادم

میخوام نظرتونو بدونم پس نظر بدید بالای40 تا




دیدگاه ها : نفر خوشش اومده
آخرین ویرایش: - -